حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
51
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
و عمر پس از مدتى ترديد و احتياط در اينكه خود شخصا بسردارى لشكر اسلام عازم شود يا ديگرى را به اين عمل بگمارد بالاخره سعد بن ابى وقّاص را نامزد اين شغل كرد تا او بدستيارى مثنى پاىتخت ايران را مفتوح سازد . موقعى كه سعد به نزديكى حيره رسيد مثنى مريض بود و او اندكى بعد مرد . سعد زوجهء او را به عقد ازدواج خود درآورد و در محل قادسيه ( پانزده فرسخى مغرب كوفه ) اردو زد . يزدگرد بعجله سپاهيانى كثير از اين طرف و آن طرف گرد آورد و فرماندهى ايشان را با سپهبد كلّ ايران يعنى رستم پسر فرّخزاد والى خراسان واگذاشت و فيروزان و بهمن ذو الحاجب فاتح واقعهء جسر را هم با او همراه كرد رستم كه بر تختى سوار بود با درفش كاويان پرچم ملى ايران بجانب قادسيه رهسپار گرديد . با وجود نهايت احتياط و تهيهاى كه عمر در كار لشكركشى بايران مرعى داشته بود باز از عاقبت امر انديشهناك بود و ميخواست كه اگر ممكن شود با تحميل جزيه و اسلام بر ايرانيان بشكلى كار را به صلح خاتمه دهد به همين علت بسعد بن ابى وقاص نوشت كه نمايندگانى پيش فرمانده كل سپاه ايران و يزدگرد بفرستد و ايشان را بقبول اسلام بخواند سعد ابتدا مغيرة بن شعبه را نزد رستم فرّخزاد مأمور كرد . رستم بتوسط او بسپاهيان اسلام پيغام داد كه چون ميدانم تنگى معيشت و سختى وضع شما را به حركت به طرف ايران واداشته شاهنشاه ايران حاضر است كه با بخشيدن آذوقه و برآوردن پارهاى از حاجات شما را بمقرّ اولى برگرداند . مغيره در جواب گفت خداوند رسول خود را بر ما فرستاده و ما را بقبول دعوت او نيكبخت گردانيده و ما را بجهاد با مخالفين مأمور ساخته تا در اين راه بكوشيم و ايشانرا بپذيرفتن جزيه و قبول خوارى واداريم اگر به اين جمله دست ايمان و اطاعت ندهيد شمشير بين ما و شما حاكم خواهد بود . رستم در خشم سخت فرورفت و گفت فردا احدى از شما را زنده نخواهم گذاشت . سعد بار ديگر دو تن از سران عرب را پيش رستم فرستاد و ايشان از رستم خواستند كه آنانرا بعنوان سفارت پيش يزدگرد روانه دارد ، رستم نيز چنين كرد اما چون سران عرب يزدگرد را باسلام دعوت نمودند پادشاه ساسانى متغيّر شد و فرستادگان را بازراند